داماش در منجلاب
چند زمستان تا بهار رشت باقیست؟

در زمستان دیگر خبری از سر سبزی نیست ، شهر رشت به رنگ خاکستری در می آید و باران همه چیز را می شویید و با خود می برد ، یاد ها و خاطره ها را نیز ... !
در مستطیلی که سبز نیست و حالا دور تر از شهر ، جای آن مستطیل ِ سبز ِ روبروی زایشگاه را گرفته ، دور تر از شهر ، استادیوم بی قواره بتونی که تنها غرورش بازی رفت فینال جام حذفی کشور بین پگاه – استقلال است دارد کم کم همین خاطره نه چندان دور را نیز از یاد می برد ، می گویند کار ِ باران است ، اما شک میکنم ، باران رفیق سالیان دور ِ این خاک است ، آدمهای تازه ، عادت های تازه ای نیز آورده اند ، عادت ِ از یاد بردن و فراموشی ِ افقی که می توانست خوش رنگ تر از خاکستری باشد ...
امیر عابدینی روزی نه چندان دور گفت : داماش تیم مردم شهر رشت است اما اگر از مردم رشت بپرسی داماش را نمی شناسند ، آخرین تیمی که آنها به یاد دارند پگاه است که روزی با یک سر مربی همه مردم شهر را لبخند به لب کرده بود . سر مربی اي که رفتنش آغاز روزهای بد تیم شهر باران را آغاز کرد ، حوصله ای برای بازگشت به روزهای گذشته نمانده ...
در شهر ، در آن استادیوم دور از شهر ، تیمی هر هفته به میدان میرود که عشقی را در دل مردم شهر رشت جوانه نمی زند ، مثل روزهای گذشته نیست که که در کوچه و خیابان پسر بچه هایی ببینی ، پیراهنی آبی آسمانی پوشیده اند که پشتش به لاتین پگاه نوشته شده ، دیگر در گل کوچک های محلات ، کسی را نمی بینی پیراهن ِ چاووشی و مهدوی و ... را پوشیده باشد ، موجی که رنگ آبی آسمانی و پگاه در یک شهر به پا کرده بود ، آن شوری که سرد ترین روزهای شهر پر حرارت می کرد از خودش ، یک شبه طی استحاله ای به چیزی دیگر بدل شد ، دیوی انگار آمده و آن را برداشته و به ابر ها تنوره کشیده است ... تیم جدید ، رنگ ِ جدید ، مدیر جدید ، مربی جدید ، بازیکنان جدید و البته بی هیچ نوستالژیا و هویتی...
پگاه هم قدیمی نبود اما شور داشت ، تازه بود ، با خودش بوی همبستگی و شادی را در آسمان شهر پر کرد ، پگاه همه بچه های کوچک شهر را عاشق کرد ...داماش ِ آقای عابدینی اما راه دیگری برگزید ، رنگی را پوشید که مدیرش دوست داشت و این دوست داشتن های مدیر به دوست نداشتن های مردم شهر منجر شد ...
در ابتدای فصل ، داماش ِ سقوط کرده به لیگ یک ، در جستجوی مربی بود و شایعات داشت شهر را خفه میکرد ، امید هرندی دروازه بان تاریخی شهر یکی از گزینه هایی بود که شایعات اسمش را سر زبان ها انداخت ، امید پسر خوب و خوش نام فوتبال رشت ، آن زمان شایعات را تائید کرد اما ازعدم توافق با عابدینی گفت .
ستاره ها داشتند یک به یک کوچ می کردند، نگرانی های مردم بیشتر شد ،تیم ِ بی ستاره ، تیم ِ بی مربی ، تیم ِ سقوط کرده ، تیم ِ رنگ عوض کرده ...امیدی بود؟
اسم دست نشان همچون موجی رفت وآمد و... ستاره های در حال کوچ گفتند اگر او بیاید خواهیم ماند...و او نیامد یا نیاوردندش ...مسئله واقعا این بود ...و ...موج به ساحل باز نگشت ! ستاره ها رفتند ..
اما فیروزکریمی ناگهان مربی داماش شد و هیچ کس حتی به خاطر نیاورد او همین چند سال پیش بهترین مربی فوتبال ایران بود ... مردی که همه تیم ها می خواستندش ... مردم ِ شهر ، بی لبخند ، حتی شوری برای تماشای مردی که همیشه می خنداند نداشتند ...لیگ یک داشت آغاز میشد فیروز بازیکنان جدیدی به تیم آورد ، داستان بومی و غیر بومی باز هم تکرار شد و مدیر و مربی تیمی بستند به سلیقه خودشان ، تیم روزهای آماده سازی را در تهران گذراند و ورودش به مسابقات مقتنرانه بود ...گرچه مردم به این تیم خو نگرفته بودند اما چه مردم رشت می خواستند چه نه ، این تیم شهرشان بود ، هدیه ای از غیب ! دستی پنهان از ابرها آمده بود و تیم دوست داشتنی و محبوبشان را برده بود و در ازا این تیم را برایشان گذاشته بود...تیم ِ عابدینی...داماش...
با این همه مردم ، مردم ِ عاشق فوتبال برایش ترانه سرودند و داماش داماش کردند ، شاید داماش هم برایشان دلدادگی کند...نشد اما...این تیم ، این باشگاه چیزی را نداشت که پگاه داشت...شور و شوق...و البته عشق... داستان اما اینگونه هم نماند ، داماش پس از چند برد ِ نسبتا خوب ، باید روبروی تیم مردی می ایستاد که رشت را عاشق خود کرده بود : نادر دست نشان ...مردی که تا سالیان ِ سال همه مردم شهر عامل ِ جدایی اش را از تیمی که او نایب قهرمان جام حذفی کشور کرده بود لعنت میکنند...تیم ِ نادر ، داماش را در یک بازی یک سویه له کرد و روزهای بد فرا رسید و باخت های پیاپی شروع شد ، دیگر فیروز کریمی آن معجزه گر ِ متخصص لیگ یک نبود و همه او را با شکست هایش در استقلال و گزنده تر از آن با شوخی هایش در مصاحبه ها به یاد می آورند.
حالا داماش هفته به هفته می بازد و پله پله جایگاهش در جدول تنزل می یابد... هوادارانی که هنوز هوای دل کندن ندارند ، روزهای سرد و بارانی را دست در جیب و زیر چتر کز کرده ، به خانه باز میگردند و در ذهن پی آن سوال بی جوابی میگردند که چه شدند همه آن روزهای خوب؟
راجر واترز در آلبوم دیوار در ترانه " ویرا " روزهای خوب را به بهار وعده داده است...زمستان به هر حال رفتنی ست اما تا بهار فوتبال ِ رشت ، با این داماش ...انگار باید چند زمستان دیگر صبوری کرد...